اصولگرايان و اعتماد "ملي" برگزاري انتخابات به عنوان يك فرآيند، مولفههاي گوناگوني دارد كه جملگي -كم و بيش- در روند آن نقش موثر و تعيين كنندهاي دارد. در يك تقسيمبندي كلي ميتوان اين مولفهها را به دو دسته «مولفه هاي سخت افزاري» كه معرّف الزامات سخت افزاري اجراي انتخابات و راهكارهاي فني برگزاري آن است و ديگر «مولفه هاي نرمافزاري» كه مجموعه اقداماتي است كه منجر به فراهم ساختن فضاي مناسب در جهت امكان انتخاب كردن و انتخاب شدن و در يك كلام "امكان حضور در عرصه انتخابات" است. مولفههایي كه صد البته بسته به قوانين داخلي كشورهاي مختلف، متفاوت است. از شاخصههاي مولفه «نرم افزاري» ميتوان به ناظران انتخابات و گروهها، احزاب و هدايتكنندگان سياسي آراي مردم اشاره كرد. اما بي شك، در ميان مجموعه اين مولفهها آنچه بيش از همه در خور توجه است، نقش «مردم» به عنوان اصليترين ركن شكلگيري و حتي فلسفه وجودي انتخابات است چه آنكه بدون حضور مردم برگزاري انتخابات امري تحقق ناپذير و فاقد معنا خواهد بود. و اما آنچه كه در عمده تحليلهاي جامعهشناختي پيرامون بررسي اركان تاثيرگذار در انتخابات مشهود است، نوعي نگاه "منفعل" به مردم و دامنه تاثيرگذاري آنان در انتخابات به بهاي توجه بيش از حد به احزاب و گروههاي سياسي است، اين در حاليست كه چنانچه رفت هرچند احزاب، جريانها و گروههاي هدايتگر سياسي نقش موثر و غير قابل چشمپوشي در فرآيند انتخابات ايفا ميكنند، اما دامنه اين تاثيرگذاري در بهترين حالت، از هدايتگري مردم و تعيين و معرفي اشخاص موثر و كارآمد به مردم فراتر نميرود. در واقع هرچند حضور جريانهاي سياسي در صحنه انتخابات و در حدود مذكور امري ضروري مينمايد، اما آنچه در اين بين از اهميت ويژهاي برخوردار است عدم نگاه منفعل به كنشگر "مردم" در مقابل گروههاي سياسي است. آري، هرگز اينگونه نيست كه مردم در هر حال و شرايطي "بله قربان گو" ي بي چون چراي اراده و خواست جريانهاي سياسي باشند. مردم به انتخابات به عنوان عرصهاي مينگرند كه میتوان با حضور در آن آيندهاي بهتر براي زندگي خويش رقم زد. فلذا، آنچه رفتار انتخاباتي مردم را رقم ميزند خواستههاي ايشان براي زندگي بهتر و شرايط معيشتي آنها -در ابعاد گوناگون- و نیز پیاده شدن ارزشهای مد نظر آنان در عرصه کشور است و آنچه میزان اقبال مردم به جريانها و گروههاي سياسي را تعیین میکند هماهنگي اهداف و برنامههاي گروههاي سياسي با خواست واقعي مردم است. مردم كشور ما همواره و در انتخاباتهاي گوناگون -به ويژه در سالهاي اخير- اين نكته را به وضوح به نمايش گذاشتهاند. رويگرداني مردم از جريان دوم خرداد و اقبال ايشان به اصولگرايان را كاملاً ميتوان درقالب همين الگو تفسير كرد. آري، زماني كه پس از انتخابات دوم خرداد 1376 و اقبال ميليوني مردم به سيد محمد خاتمي عدهاي از اطرافيان دور و نزديك وي عرصه را براي نيل به اهداف خاص خود در پروژه نوگرايي ديني (در تحليل نهايي سكولاريسم) مناسب ديده و رفتار مردم در اقبال به آقاي خاتمي در آن انتخابات را در تحليلي نادرست، رويگرداني از انقلاب و نظام اسلامي معرفي كرده و سعي در القاي اين نكته به مردم كه "آري منظور شما از انتخابات اين بوده است و خود نمي دانيد"! داشتند و بر مبناي همين تحليل غلط عَلَم "اصلاحطلبي" برافراشته و اصلاحطلبي را مترادف با عبور از انقلاب و قانون اساسي دانستند، اين درست همان نقطهاي بود كه به آغاز رويگرداني مردم از اصلاحطلبان انجاميد، چراكه خواستههاي اين به اصطلاح اصلاحطلبان (تجديدنظرطلبان) و همچنين عمل آنان در ارگانهاي تحت نفوذشان -به ويژه مجلس ششم- نه تنها با خواستههاي توده مردم نسبتي نداشت بلكه در بسياري از موارد با آن در تعارض و تقابل بود. اين نكتهاي است كه بسياري از فعالان دوم خرداد به آن معترفند. از جمله "بهزاد نبوي" از فعالان سياسي دوم خرداد و نايب رئيس مجلس ششم اذعان ميدارد: "من كه نايب رييس مجلس هستم، با ادعاي آنان كه معتقدند مجلس ششم و دولت كاري نكردهاند، موافقم. چون مجلس ششم و دولت اصلاحات نتوانستند خواست و نظر مردم را محقق كنند" (خبرگزاري فارس). همچنين "عليخاني" از اعضاي فراكسيون مجمع روحانيون مبارز در مجلس ششم نيز همان زمان در گفتگويي ضمن اعتراض به عملكرد مجلس وقت، اذعان ميدارد: "مردم ما امروز براي مسايل زندگي خود مشكلاتي دارند كه تحمل آنها بسيار دردآور است. در حوزه انتخابيه اين جانب 260 روستا وجود دارد كه بسياري از آنها فاقد آب كشاورزي، آب شرب و حتي در 30 روستا آب به صورت جيرهبندي توزيع ميشود. آيا در چنين شرايطي ميتوانيم با تصويب طرحهايي مانند اصلاح قانون مطبوعات پاسخگوي مردم باشيم!؟ دستهايي در مجلس هست كه سعي دارد مجلس را به سمت درگيري پيش ببرد. همه كارمجلس كه بازديد از زندانها نيست." (همان). مجموعه اين اقدامات و نيز بسياري اقدامات ديگر (نظير عملكرد سياست خارجي دولت اصلاحات به ويژه در مسئله هستهاي و افشاي انفعال ديپلماتهاي دولت وقت در مذاكرات خود با غربيها) خيلي زود موجي از بياعتمادي و رويگرداني مردم نسبت به جريان دوم خرداد و مدعيان اصلاح طلبي را ایجاد کرد. در يك تحليل ميتوان اقدام آقاي كروبي در تاسيس حزبي با نام "اعتماد ملي" را تلاش وي براي جلب اعتماد از دست رفته مردم به وي و اطرافيانش از طريق دوري از طيف موسوم به "تندروها" در جريان دوم خرداد تفسير كرد. و اما با شكلگيري گفتمان اصولگرايي در سالهاي ابتدايي دهه 80 كه به خوبي به خواستههاي مردم از مسئولان كشور واقف بود و تحقق عدالت و تقويت عزت ملي در عرصه خارجي را وجهه همت خود ساخته بود مردم كه اين جريان را منطبق با خواسته هاشان يافتند در چندين انتخابات به آنان اقبال نشان داده و اصولگرايان را بر ارگانهاي مختلف كشور (مجلس، دولت و شوراي شهر) حاكم ساختند. در سياست خارجي در حالي كه نمايندگان مجلس ششم با ارائه طرحي سه فوريتي(!) در پي تن دادن نظام به خواستههاي غيرقانوني و استعمارگرايانه غرب در موضوع انرژي هستهاي بودند مجلس اصولگراي هفتم هم صدا با مردم، دولت را ملزم به تجديد نظر در همكاري با آژانس بينالمللي انرژي اتمي در صورت برخورد شوراي امنيت با پرونده هستهاي كشورمان ساخت (امري كه محقق شد) و نيز دولت اصولگراي نهم، با قاطعيت و علي رغم خواست كشورهاي غربي پروژه هستهاي كشورمان را تا نزديك شدن به اتمام آن پي گرفته است. در عرصه داخلي نيز مجلس و دولت اصولگرا با دوري از هياهوهاي بي مورد سياسي دولت و مجلس اصلاحات بهبود وضعيت معيشتي و تحقق عدالت را پي گرفتهاند. و اما امروز و در آستانه انتخابات مجلس هشتم، هرچند در عرصه عمل، كشور -علي رغم دستاوردهاي فراوان- با مشكلاتي روبروست و تلاشهاي بيشتري در راستاي حل مشكلات مردم لازم است ليكن، مردم همچنان اصولگرايان را در پيگيري اهداف عدالت طلبانه در عرصه داخلي و عزتمندانه در خارجي مصمم و صادق يافته است (به طور مثال علي رغم كاستيها در اجراي طرح سهميهبندي بنزين، مردم با توجه به اهداف اين طرح در بهبودي اوضاع اقتصادي و خدماتي كشور در آينده نزديك به خوبي آن را پذيرفتهاند). آري "اعتماد ملت" به اصولگرايان در عرصه داخلي و خارجي، سرمايه بزرگ جريان اصولگرا براي توفيق در انتخابات مجلس هشتم است كه اصلاح طلبان علي رغم تلاش فراوان همچنان از آن بيبهرهاند.
امیر راغب
در پس هر اندیشه غایتی است که اگر به درستی فهم نشود، هر حرکتی بر مبنای آن احتمالاً به مقصد دیگری منجر خواهد شد، که مطلوب اول نبوده است. اندیشه امام خمینی (ره) حرکت و جوششی را در مردم ایران ایجاد کرد که منجر به پیروزی انقلاب اسلامی ایران شد. این اندیشه در 15 خرداد 42 با هر ایرانی که گوشهای از ظلم سلطنت پهلوی را چشیده بود، گره خورده بود، و در این دایره هر کسی با هر تعلقی از تودهای و لیبرال گرفته تا سنتی و متجدد جای میگرفت. ظاهراً در آن سالها تنها کسی که در این دایره جایی نداشت شاه ایران بود و دربارش. اما این دایره تنگ و تنگتر شد تا زمانی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. بعد از انقلاب اسلامی نیز هرچه جلوتر میآییم در بزنگاههای تاریخی ناخالصیها کنار گذاشته میشوند. حقیقتی است که دوران مبارزه تا تثبیت نظامی جدید را اقتضائاتی است و دوران تثبیت و حکومترانی را اقتضائات دیگری. برای روشن شدن این ادعا اشارهای دارم به صدر اسلام و نهضت بزرگ پیامبر اسلام (ص). مهمترین خصیصهی این نهضت تدریجی بودن آن بود. تدریجی به این معنا که هم در شکل و هم در محتوا پیامبر اکرم (ص) تدریجاً اسلام را به پیش برد. در شکل و عمل دعوت خویش را ابتدا از خویشاوندان به صورت پنهانی شروع نمود و در نهایت آشکارا آن را به دیگران تسری داد. همچنین در محتوا و احکام اسلامی هیچگاه از همان ابتدا بر مدعوین خویش سخت نگرفت و حتی تا مدتها حکمی چون حرمت شرب خمر را بر آنها صادر ننمود. اشاره ما به این سیره از این باب است که حضرت امام خمینی (ره) هم، همین روش را پیش گرفت و از همین جهت است که قائل به اقتضائات زمانیم. سوالی که مطرح میشود این است، که حقیقتاً در پس اندیشه امام (ره) چه هدفی نهفته بود؟ و او حرکت خویش و حرکت مردمی را -که با اقتدای به او شکل گرفته بود- بر چه مبنایی و برای رسیدن به کدام مقصود توجیه مینمود؟ این پرسشی است که همواره مورد توجه بوده است، اما در پاسخ به آن غفلتی عجیب صورت گرفته است. این غفلت از آن جهت است که معمولاً پاسخگویان در همان سال 42 باقی میمانند و سالهای بعد از آن را یا نمیخواهند درک بکنند و یا نمیتوانند درک درستی از آن داشته باشند. بله، پاسخ به این سوال شاید با توجه به سال 42 خیلی آسان است: امام (ره) با هدف کنار زدن دستگاه طاغوتی رژیم پهلوی به منبر رفت و آتش زیر خاکستر ادامه در صفحه 2 ادامه از صفحه 1 را شلعهور ساخت و نهایتاً در بهمن 57 به غایت اندیشه خویش رسید. اما پاسخی این چنین به نهضت امام (ره) یک وجه مهم در اندیشه او را نادیده میانگارد و آن هم ریشههایی است که امام نه تنها برای ظلم و ستم آن زمان قائل است بلکه در نگاهی تاریخی برای تمام زمان و مکانها بر میشمرد. در این نگاه، نزاع میان ملت ایران و یا خمینی و محمدرضا پهلوی نیست. این نزاع، جنگ میان حق و باطل و یا در اصطلاح دیگر جنگ میان حسینیان و یزیدیان است. این جنگ حتی با سرنگونی رژیم پهلوی پایان نمیپذیرد. یک روز پهلوی است، روز دیگر صدام و دیگر روز امریکا. از این جهت است که اندیشه انقلابی و عمل انقلابی هیچگاه در امام (ره) فروکش نمیکند و تنها در صورتی مصالحهای میان این دو خواهد بود که "یا ما دست از مسلمانیمان برداریم و یا نظام سلطه دست از سلطهاش". فراتر از این، امام (ره) نه تنها در بهمن 57 از حرکت انقلابی خویش دست نمیکشد، بلکه به ختم شدن آن به سرزمین ایران تن نمیدهد و از "صدور انقلاب" هنگامی سخن به زبان میآورد که معتقد است، استقرار و تداوم نظام اسلامی مشروط به برچیده شدن ظلم و ستم در تمامی سرزمینها و ممالک است و بیتفاوتی نسبت به هر ظلمی و ستمی بر روی زمین در تعارض با اندیشهی اسلام است. غفلت دیگر نسبت به اندیشه امام خمینی (ره) که معمولاً به انقلاب اسلامی نیز تسری داده میشود، نگاه تک بعدی به زمینهها و بسترهایی ست که انقلاب اسلامی در آنها مدعی تغییر و دگرگونی بوده است. از این زاویه معمولاً هدف انقلاب نهایتاً محدود به تلاشی برای بهبود معیشت مردم میشود و یا تنها براندازی یک نظام و استقرار نظام دیگری فارغ از هرگونه تفاوتهای ماهوی. حقیقتی وجود دارد که در هر انقلاب و دگرگونی، مستضعفین اولین گروهی هستند که از آن انقلاب استقبال میکنند، چراکه آنها به سبب استضعافی که در حقشان شده است، طبیعتاٌ زمینههای بهتری برای پذیرش حرکتهای عدالت خواهانه دارند. این ویژگی ما را به طمع میاندازد تا انقلاب اسلامی را از منطقی اقتصادی تحلیل کنیم، اما شکی نیست که در این تحلیل دچار اشتباه تقلیلگرایانه شدهایم. چراکه در اندیشه امام (ره)، هیچ یک از لایههای جامعه از هم جدا نبوده و تغییر در یکی مستلزم دیگری است. حضرت امام (ره) به دنبال جاری ساختن فرهنگ اسلامی، از اقتصاد اسلامی، جامعه اسلامی و در نهایت سیاست مبتنی بر شرع اسلام سخن میگفت. بهبود معیشت مردم در این نگاه مستلزم اصلاح فرهنگ حاکم بر زندگی آنها و اصلاح حکومتمداری سیاستمداران است. امام (ره) در پی جاری ساختن اسلام در تمام شئون زندگی بود و از این حیث وقتی انقلاب در بهمن 57 به پیروزی رسید، فرمودند: "رایحهای از اسلام به مشام رسید". این سخن از یک جهت به تدریجی بودن انقلاب اسلامی تا رسیدن به مقصدش اشاره داشت، اما از جهت دیگر این را میرساند که برچیده شدن نظام طاغوت و روی کار آمدن یک نظام دیگر بر پایه اسلام اولین قدم برای رسیدن به جامعه اسلامی است. بنابر آنچه رفت میتوان نتیجه گرفت؛ مشی حضرت امام (ره) بعد از انقلاب اسلامی بر این بوده است تا افرادی در رأس نظام قرار بگیرند، که دو ویژگی اساسی را در خود داشته باشند؛ اول اینکه به انقلاب و حرکت انقلابی مردم ایران بر پایه اسلام وفادار بمانند و حرکت انقلابی را کاراترین حرکت در طول تاریخ به شمار آرند و دیگری اینکه به اسلام به عنوان یک الگوی کارآمد برای تمام شئون زندگی انسان نگاه کنند. کسانی که نسبت به این دو ویژگی انقلاب اسلامی ایران غافل بودند از این دایره کنار زده میشدند و از ورود آنها به عرصههای تصمیمساز جلوگیری میشد. چراکه ایشان معتقد بود حرکت اسلامی و انقلابی مردم ایران برپایه حاکمانی شایسته تحقق خواهد یافت. امروز در آستانهی سیمین سال پیروزی انقلاب اسلامی ایران در شرایطی که بسیاری از مردم جهان با تاسی از این انقلاب بزرگ مشی انقلابی را در برابر حکومتهای ظلم و جور حاکم بر خویش پیش گرفتهاند، وظیفهی ماست تا از افتادن این میراث گرانبهای حضرت امام (ره) به دست کسانی که اعتقادی به تثبیت و تداوم آن ندارند هوشیار باشیم. حقا که نمایندگی و زعامت چنین نعمتی شایستگی و کارآمدی ویژهای را میطلبد.
علیرضا نائینی
بيشك يكي از عوامل مهم و تاثيرگذار در تلقي شفاف از مرزهاي معرفتي اسلام ناب تفكرات التقاطي ناشي از پيوند ناقص اپيستمولوژي غربي و كلام ديني، شناخت درست از مقولهي روشنفكري است و اين مرزهاي معرفتي، ترسيم كنندهي با اهميتترين خطوط استراتژيك ميان مفاهيم «خودي» و «غيرخودي» هستند. از روشنفكري ميتوان يك تلقي لغوي و ظاهري و چند تلقي اصطلاحي داشت. معناي لغوي و ظاهري آن نزد عرف معروف است. اما مهمترين معاني اصطلاحي آن كه حاصل اولاً، ترجمههاي مسامحه آلود و ثانياً، تجربهي تاريخي مدرنيته و تكرار آن همراه با ابتلا به نقصان، تقليد و سطحيت در جوامع غير غربي و از جمله گفتمان اسلامي- شيعي هستند، به آساني و بدون رجوع به شالودههاي تئوريك آن، قابل درك نخواهد بود. در همين جا نكتهي مهمي شايان ذكر است و آن اينكه توجه به مقولهي روشنفكري مدرنيست و خطر آن براي ديانت نبايد ما را از التفات به سنتگرايي مذموم و تحجرگرايي بازدارد. به همان ميزان كه رويكردهاي مدرن نسبت به دين، باورهاي اسلامي را به مخاطره انداخته است، رويكرد متحجرانه و مبلغ دينداري ناآگاهانه در مقابل دينداري عقلاني، گفتمان عقلاني- ولايي تشيع را تهديد ميكند. باور ما بر اين است كه هم روشنفكري و هم تحجر، دوروي يك سكهاند كه از مرداب التقاط سرچشمه ميگيرند. دگرانديشي روشنفكري، التقاط دين با باورهاي مدرن به نام نوآوري است و تحجر، التقاط دين با خمودگي و دگم انديشي خودخواهانه به نام تعبد و تسليم! رويكرد روشنفكري به دين و هم نگاه متحجرانه به آن اگر چه ديانت ناب را در معرض تهديد جدي قرار ميدهند، اما نقاط مرزي نزديكي نيز ميان اين دو مقوله وجود دارد كه اصلاح دو جريان روشنفكري و تحجرگرا از همين مسير محتمل مينمايد، همچنان كه خطر انحراف دينداري متعادل عقلاني نيز از همين مرزها بايد مورد دقت قرار گيرد. در هر صورت شناخت اين مرزها از هر دو جهت مفيد، لازم و ضروري است. نوگرايي، قدرت خلاقه، انتقادگيري، انتقاد پذيري و جرأت انديشيدن روشنفكري مدرن يكي از همين مرزهاست. اين مقولات همگي به صورت فايدهمند و معتدل در فضاي عقلانيت اسلامي وجود دارند. همچنين روحيهي تعبد، تسليم و تبعيت جريان تحجرگرا نيز از همان مرزهاست كه به صورتي متعادل در گفتمان عقلاني- ولايي شيعه موجود است. حاصل اينكه اگر روشنفكري مدرنيست از آموزههاي وحياني پيشي نگرفته و مولفههايي از تقيد، تسليم، باور و ايمان را در خود تقويت نمايد و جريان تحجرگراي سنت پرست نيز از قافلهي عقلانيت عقب نماند و با پذيرش ملاك عقل اسلامي، مقداري نيز انديشهي خويش را متناسب با زمان به زيور پويايي بيارايد، مرزهاي نزديك روشنفكري و جريان تحجرگرا با گفتمان عقلاني متعادل اسلامي تبديل به مرزهاي مشترك شود، امكان نزديكي آنها با اسلام ناب بيشتر فراهم ميشود. اميد است كه روشنفكران مسلمان با به كارگيري اسلوبي اسلامي بتوانند مصداق بارز يك روشن فكر باشند.
مجتبی طالقانی
پديده جهانيشدن"Globalization" به معناي "يكپارچگي جهاني، جهانيشدن، سيارهاي شدن ، فراگير شدن، كوچك شدن جهان و... " را از دو منظر ميتوان مورد بررسي قرار داد. در نگاه اول ميتوان آن را به مثابه يك "پروسه" (Process) و ميل خود به خودي تاريخ به يكپارچگي عينيتها، ذهنيتها و كثرتها دانست. اما حتي اگر حركت جريان كلي تاريخ به سمت و سوي وحدت و يكساني را -با هر تفسيري- بپذيريم اين را نيز نميتوان انكار كرد كه آنچه به عنوان جهانيشدن "Globalization" از اواخر دهه هشتاد ميلادي، وارد ادبيات آكادميك شده و به سرعت عمومي گشت به طوري كه ديگر كم تر سخنراني، مقاله، كتاب و ... را ميشد يافت كه در آن به نحوي از "جهاني شدن" ياد نشده باشد؛ القاي نوع خاصي از يكپارچگي جهاني است. در واقع جهاني شدن به اين مفهوم، در پيشبيني خود از چگونگي همساني جهاني، مشخصههاي خاصي را مورد تاكيد قرار ميدهد. به اين معنا "جهانيشدن را ميتوان يك "فرايند" (Project) طرح ريزي شده كه "ريتزر" جامعه شناس آمريكايي، به خوبي از آن به عنوان "مك دونالدي شدن جوامع" (McDonaldization) ياد ميكند، دانست. Globalization به اين معنا فرايند "جهاني سازي" خواهد بود. آري، جهاني شدن با تعريف فوق، مجموعهاي از الزامات نظري را پيرامون چگونگي اقامت در "دهكده جهاني" -كه خود آن را وعده ميدهد- همراه دارد اما اگر گمان كنيم كه اين پروژه در همينجا متوقف ميشود به بيراهه رفتهايم. رد پاي اين انگاره نظري را ميتوان به وضوح در ادبيات سياستمداران كشورهاي متعلق به امپراطوري جهانيسازي (به عنوان مجريان پروژه) يافت. آخرين نمونههاي آن را در آنچه كه در گفتمان سردمداران امپرياليسم، "اجماع جهاني" بر عليه فعاليتهاي هستهاي جمهوري اسلامي ايران است، شاهد هستيم. و البته وقتي از منظر همين سياستمداران، فرهنگ امپرياليستي، فرهنگي جهاني و شيوه زندگي(Life style) آن، الگويي جهاني باشد لاجرم، برآيند شب نشينيهاي سردمداران چند كشور محدود متعلق به اين گفتمان، "اجماع جهاني" خواهد بود. البته طراحان نظريه جهانيسازي براي ثمردهي عيني افكار خود نيز راهكارهايي انديشيدهاند . زماني كه زبان انگليسي "زباني جهاني" شود و همگان در شرق و غرب عالم، به داشتن توانايي تكلم به آن احساس نياز كنند و به قول "بيسمارك" مفهوم اصلي "جهان مدرن" اين باشد كه به زبان انگليسي تكلم شود (نقل به مضمون) و نيز زماني كه حتي در دورترين نقاط جغرافيايي و فرهنگي دنيا نسبت به ايالات متحده، حتي در محاسبات شاخصهاي اقتصادي كشورها از "دلار" پول رايج در آمريكا به عنوان شاخص پايه استفاده شود و نمونههاي مشابه ديگر، به وضوح در خواهيم يافت كه "امپراطوري جهاني سازي غرب" در مسير القاي آنچه خود آنگونه است به جهان پيرامون، توفيقات زيادي كسب كرده است. در اين ميان گفتمان "انقلاب اسلامي" پس از طرح در عرصه جهاني، به وضوح "امپراطوري جهاني سازي" (امپرياليسم جهاني) را به تمام معناي آن به چالش كشيده و به سرعت به "ديگري" جهان غرب (به معناي فكري و فرهنگي آن و نه صرفاً غرب جغرافيايي) تبديل شد. انقلاب اسلامي به ويژه زماني كه "رسالت جهاني" خود را روشن ميسازد و امام راحل (رضوان ا... تعالي عليه) اعلام ميدارند: "اين واقعيت و حقيقت را بارها اعلام نمودهايم كه در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهانخواران بوده و هستيم" در نگاه غرب و غربگرايان از يك جابجايي ساده قدرت سياسي در گوشهاي از دنيا فراتر ميرود. امروز نيز و در حالي كه پيام انقلاب، مرزهاي جغرافيايي و فرهنگي از آفريقا تا آمريكاي لاتين را ميپيمايد و به اعتراف رسانههاي غربي رئيس جمهوري اسلامي ايران به عنوان حامل پيام انقلاب اسلامي، بهترين زمان "شبكه هاي تلويزيوني جهاني" را به خود اختصاص داده و در يك لحظه صدها مليون نفر در سطح جهان را مخاطب پيام انقلاب قرار ميدهد (اشاره به نطق رئيس جمهور در مجمع عمومي سازمان ملل متحد) پيام انقلاب، بار ديگر به گوش جهانيان رسيده و "جهاني" ميگردد. آري غرب، انقلاب اسلامي و گفتمان آن را پيام آور جهاني "نوع ديگري از زيستن" كه در انگارههاي فلسفي و فكري خود نيز هيچ قرابتي با الگوي Globalization و در حقيقت آمريكايي شدن ندارد؛ يافته است. و درست به همين خاطر است كه موضوع دستيابي ايران به توان به كارگيري فناوري هستهاي، تماميت غرب را به مقابله با جمهوري اسلامي ايران ميكشاند. سوالي كه مطرح ميشود اين است: به راستي دستيابي به توان هستهاي توسط دانشمندان ايران اسلامي چه تفاوتي با دستيابي مثلاً برزيل به آن دارد كه در مورد ايران، غرب بر خلاف قانون، با آن به مخالفت پرداخته و در موارد مشابه ديگر به كمك رساني در این زمینه ميشتابد (اشاره به اعلام علني كمك آژانس بينالمللي انرژي اتمي و آمريكا به دستيابي بسياري از كشورها به توان هستهاي) بالاتر از آن، چرا بايد ايالات متحده و هم پيمانانش كه خود روزانه دهها و صدها كلاهك هستهاي توليد و انبار مي كنند با دستيابي جمهوري اسلامي، حتي به بمب هستهاي هراسان شوند. البته "جان بولتون" از نزديكان نو محافظهكار بوش كوچك خود به اين سوالات پاسخ ميدهد و با بيان اينكه اگر رژيم سابق (پهلوي) در ايران حاكم بود (رژيمي غير از جمهوري اسلامي) آمريكا خود به تجهيز آن رژيم به فناوري هستهاي (و حتي بمب هستهاي) كمك ميرساند (والبته آقاي بولتون نگفت كه با اين كار آمريكا در حقيقت انبار تسليحاتي خود را در منطقه تجهيز ميكرد). آري آنچه غرب و ايالات متحده را از دستيابي ايران به فناوري هستهاي نگران كرده است، نه فقط اصل در اختيار داشتن اين فناوري و نه حتي داشتن سلاح هستهاي است . غرب امروز نگران آن است كه ورود جمهوري اسلامي ايران به "باشگاه كشورهاي داراي فناوري هستهاي" برگ برنده ديگري براي ايران اسلامي در عرصه جهاني و در واقع ارتقا دهنده "توان طرح مسئله ايران در ميدان جهاني" باشد. آن وقت است كه ورود به چالش هاي اصلي-چالشهاي فکري و فلسفي- با ايران اسلامي (مسائلي مانند حقوق بشر كه آن نيز تنها بهانهاي است براي مقابله با الگويي كه انقلاب اسلامي در پاسخ به كنوانسيونهاي حقوقي غرب عرضه داشته است و در غير آن صورت خون مرد و زن ايراني در نزد غربيها به هيچ وجه رنگينتر از مرد و زن و كودك افغان و عراقي نيست) براي امپرياليسم جهاني پر هزينهتر خواهد بود. آري، امروز مردم اقصي نقاط جهان اين سوال را از خود ميپرسند كه آيا به راستي نويد جهاني همسان و به دور از تعارضات امروزين را بايد در الگوي مورد ادعاي امپرياليسم جهاني"Globalization" به انتظار نشست؟ انقلاب اسلامي ارائه دهنده الگويي است كه به مثابه يك فراروايت، الگوي جهاني سازي امپرياليستي را به چالش جدي فراخوانده است.
بهمن آرمان